تبليغاتX
تنهایی واژه ها

تنهایی واژه ها

تنهایی بزرگ

استاده بود اما همچنان ایستاد

شوق  اندامش را را به رقص آراست

من اما زندگی را به بهای اندکی باخته بودم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 0:41 توسط کسی که نمیشناسمش| |


دستان سایه نگاه وقتی که می روی

دستان آبی صدا وقتی که می مانم

دستان  خیس نفس وقتی که میگریم

دستان سرد همیشه که نیستی

دستان خاکی من که که نیستم

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 2:27 توسط کسی که نمیشناسمش| |

با دریا که کنار می آیی اما دریا با تو کنار نمی آید

و این تویی که غرق می شود

قایق تنها یک دروغ بزرگ بود

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 11:59 توسط کسی که نمیشناسمش| |

با تو تقسیم نمود آخرین قطراتش را  عشق

و ابراهیم همچنان به دنبال قربانیان دیگری میگشت

اسماعیل همیشه بهانه بود

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 5:0 توسط کسی که نمیشناسمش| |

 

 عشوه گری شکوفه ها بر سرانگشتان شاخه ها جاری است

و عشق بار دیگر درختان را به وسوسه حاملگی میهمان کرده

مطربی پرندگان و رقص بهار  

تکلمه رویش است و زمین سرشار





سال نو مبارک

نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 22:8 توسط کسی که نمیشناسمش| |

سلام با آواي مهر

آواي مهر ميخواد در باره رقص يا گريه روي ابراي مه آلودي بگه كه بهش  ميگيم دوست داشتن یا عشق و بعد نامشو مي گذازيم زندگي .

آواي مهر در باره سفر به هزارتو هاي زندگي میگه كه لذت و نفرتش چندان از هم قابل تشخيص نيستند

آواي مهر در باره من وتو میگه كه پشت چشماي هر دو تامون هزار راز نهفته وجود داره و دنياي مه آلودي كه در اون نه تو قابل تشخيصي نه من

آواي مهر ميخواد در باره ما بگه كه آنقدر از هم دوريم و اين تصاويرند  كه ما  رو ميسازن

در اين ميان من به دنبال آواي مهري ميگردم که جهان به اون ميگه دنياي آفتابي من و تو  . به نظر تو من موفق ميشم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:36 توسط کسی که نمیشناسمش| |

ایستاده کنارم

ایستاده کنارم

ایستاده کنارم و من چشمانم را گرفته ام میان دستانم و فریاد میزنم کجایی

او ایستاده کنارم

او یستاده کنارم

او ایستاده کنارم

کسی که من نمیتوانم ببینمش

او هیچ کس نیست

او هیچکس نیست

اما او میگوید همه کس است.

اویی که من میدانم هیچ کس نیست.

میدانم هیچ کس نیست

هیچ کس نیست

هیچ کس نیست؟

من چشمانم را کف دستانم نهاده ام و دستان را آنقدر بالا برده ام که انسوی قله نیز پیداست اما کسی انسوی جاده نیز نیست

هیچ کجا ایا هیچ کس نیست

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 12:59 توسط کسی که نمیشناسمش| |


چکیده شدم تا انتهای قلبم، سرخ سرخ
تو تنها ایستادی به انتظار:(گفتی)

                                     دستان شیشه ایم را با باد تقسیم خواهم کرد و فرشته ها بالهایشان را برای من به اهتزاز  در خواهند اورد.

پرده  فرو افتاد:

باد همچنان می‌وزید و تنها دستان لهیده من بودند که باز تکان می‌خوردند

                        
                         و تو چشمانت را بستی
                  
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:37 توسط کسی که نمیشناسمش| |

و سفر را بگذار خودش برود
من بتو می روم
اینجا صدای ناقوس های همیشه تکرار می شوند
و سلام ها سوت شمشیرهای از دل جهیده اند
بگذر سفر خودش برود
من با سفر نمی روم
بگذار بگویند افتاده ام از اوج هیچ
و تو که مدام لالایی خوانده ای برایم
و چشمان چه خوب میخابند وقتی تو لالایی می شوی
من با سفر نمی روم
من میخاهم به خواب بروم
من میخواهم به تو بروم
نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 3:41 توسط کسی که نمیشناسمش| |

دستپاچه‌هایم را بالازده ام

و رود مرا با خود میبرد

همه نگاهم می کنند

یکی زیر لب زمزمه میکند:چه شناگر خوبی

و من سالهاست فکر می کنم چه کسی شناگر خوبی است؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 2:59 توسط کسی که نمیشناسمش| |